خرید بک لینک

پیش خودش گفت خوبه زنگ بزنم باهاش صحبت کنم

اما با شنیدن صدای دنگ ماشین لباس شویی فهمید وقت آویزان کردن لباس هاست

لباس ها رو در سبد ریخت بالای پشت بام رفت نسیمی به صورتش خورد

کوچه خلوت بود همه ی بچه ها به مدرسه رفته بودن

به جای هیاهوی بچه ها صدای جیک جیک پرنده ها واضح تر به گوش می رسید

نسیم خنکی به صورتش خورد

دوباره اما صدای جیک جیک پرنده به همراه هوهوی باد دلش را تنگ حرف زدن با او کرد

با خودش گفت لباس ها رو که آویزان کردم می روم و به او زنگ زده و با او حرف می زنم

برعکس پشت بام که پر از صدای زندگی بود در خانه آن قدر سوت و کور بود حتی صدای ماشین لباس شویی هم که قبل از آن میامد دیگر نمی اومد که مقداری خانه را از این سوت و کوری درآورد

دوباره یاد او کرد باید با او حرف بزنه دلش گریه میخواست

اما ناگهان همین طور که سبد به دست داشت زنگ در خانه به صدا درآمد

سبد لباس رو سریع پشت اوپن گذاشت و به طرف در رفت

کبری خانم بود همسایه جلویی

به محض اینکه در رو باز کرد کبری خودش را بدون تعارف به داخل خانه کشید

خوبی عزیزم مزاحم که نشدم

-با وجود اینکه حوصله ی مهمان این موقع روز رو نداشت ولی دوست هم نداشت که به مهمان ترش رویی کنه با روی باز و مهربان همیشگی خودش گفت

وقت قرار او❤️

-نه مراحمید بنشینید تا براتون چایی بیارم

کبری خانم مثل همیشه که انگار خانه ی خودش است روی مبل لم داد و گفت دستت درد نکنه

پای سماور رفت به یاد او افتاد اون هیچ وقت از ترش رویی به مهمان خوشش نمی اومد کاش الان کبری خانم نبود و اون می تونست از این فرصت استفاده کنه و باهاش حرف بزنه اما چاره ای نیست اتفاقی است که افتاده با صدای کبری خانم ترسید عزیزم صدام رو می شنوی قوری تکان خورد و چایی در سینی ریخت همزمان که دستمالی برمی داشت تا سینی رو تمیز کنه گفت : شرمنده نفهمیدم چی گفتین

کبری خانم در حالیکه اون استکان رو مرتب می کرد و به سمتش می اومد حرفش رو تکرار کرد

وقت امتحانا نزدیکه میشه با دخترم کار کنی هزینش هر چی باشه میدم

چایی رو جلوی کبری خانم گرفت و گفت مشکلی نداره ولی هزینه از شما نمی گیرم

کبری چاییش رو از سینی برداشت و روی میز کناریش گذاشت و گفت نه به خدا بی هزینه معذبم معلم خصوصی مطمئن تر از تو پیدا نکردم ولی بی هزینه نمیشه مجبورم پیش کس دیگه برم که ازش مطمئن نیستم

لبخند زد و گفت باشه کبری خانم هر جور راحتین

کبری خانم چنان چای داغ رو سرکشید انگار شربت میخوره و گفت دستت درد نکنه به خدا من که سواد ندارم باباشم که سر کاره بعد هم که میاد حال بچه ها رو نداره

بعد دستش رو گرفت به زانوش و بلند شد

با وجود اینکه واقعا دلش تنهابی و بعدش زنگ زدن به اون رو می خواست ولی باز گفت حالا نشسته بودین کبری خانم

کبری خانم همزمان که به سمت در می رفت گفت فدات شم برم دیگه خداحافظ

بعد از رفتن کبری خانم دوباره سکوت تمام خونه رو پر کرد دوباره هواش رو کرد باید باهاش حرف بزنه اما میان سکوت خانه صدای تیک تاک ساعت نظرش رو جلب کرد ساعت ۱۱ بود باید دست به کار می شد و غذا درست می کرد مجید همسرش ساعت ۱ از سر کار میامد آهی کشید چرا وقت نمیشه تا با اون صحبت کنه ولی این هم خواسته ی اون بود همسرت مهمه غذا براش درست کن

همش نصیحت های اون و حرف های اون تو گوشش بود

اما کی وقت صحبت اون دوتا فرا میرسه .......

این داستان ان شاء الله که ادامه داره

برچسب: نویسنده: elmira68 تاريخ: چهارشنبه 7 مرداد 1405 ساعت: 12:04

صفحه بندی